تبليغاتX
شانس زندگی
 

خلاصه ای از کتاب جامعه شناسی خود کامگی نوشته ی علی رضاقلی

 

نظام سیاسی هر جامعه ای نظامی مستقل نیست بلکه با پدیده های دیگر اجتماع ارتباط دارد .نظام سیاسی در نظام اجتماعی توسط شرایط اقتصادی فرهنگی و اجتماعی مشروط می گردد .ساختار نظام سیاسی متکی بر ارتش در مقابل ساختار نظام سیاسی -مدنی قرار می گیرد .در چنین جامعه ای ساختار مدنی توان گستردن و نگهداری نظام سیاسی را ندارد .در نتیجه ارتش محل اتکای نظام سیاسی می گردد .کشور هایی که دارای نظام سیاسی لیبرال هستند (جوامع صنعتی )معمو لا در گذشته زمانی که ساختار فعلی نداشتند تحت حاکمیت فردی به سر می بردند .این نظام ها به دلیل وجود اشراف بسیار قدرت مند نتوانستند دارای قدرت مطلقه شوند . زیرا نظام اجتماعی غرب این اجازه را به حاکمان نداد .

این تفکر که تسلط بر حاکمیت سیاسی از دست مردم خارج با شد .و همه ان را به زور به گردن بنهند با فرهنگ حاکم بر قبایل ایران همساز بوده است .حاکم بر خواسته از یک قبیله خود را بر قبایل دیگر تحمیل می نمود به همکاری دیگر عناصر فر هنگی نیازمند بوده است .فرهنگ قبیله ای فرهنگی دینی بوده لذا حاکمیت سیاسی بدون حمایت عناصر دینی قدرت اعمال نفوذ نداشته است . پس پادشاهان برای ادامه ی حکومت خود نیاز مند تایید ارباب مذاهب بوده اند. مسئله ی تمرکز و گسترش قدرت و انحصار طلبی به ماهیت قدرت بستگی دارد .اگر ابزار های اقتصادی اجتماعی و فرهنگی نتواند منع عملی ایجاد کنند این تمرکز تا مر حله ی فساد پیش می رود . قدرت سیاسی متکی بر ارتش پایگاه اجتماعی خود را دارد و فاقد ساختار تحدید کننده ی ان است .در جامعه ی ایران همیشه فردی از بالا اصلاح گر بوده است در حالی که دست ها زمانی از عمل کوتاه خواهند شد که مکانیسم این عمل از داخل خود اجتماع باشد .و روابط جمعی و فر هنگ عمومی ان را حمایت کند .این پدیده امری اجتماعی است و هدایت ان با اجتماع ممکن است .در کل تخلفات زمانی ریشه کن می شوند که حکومت سیاسی از حمایت جامعه ی مدنی بر خوردار باشد و هماهنگ با جامعه ی مدنی باشد و حقوق و اجرای ان از جامعه ی مدنی صورت گیرد. و در نهایت قدرت سیاسی به حمایت و راهنمایی جامعه ی مدنی به اجرای قوانین مشغول گردد.

جوامع صنعتی امروزین پاره ای از تحولات مهم پشت سر گذاشته را مرهون طبقه ی اشراف خود بوده اند اشراف در زمینه ی سیاسی به علت قدرتی که داشتند قطعا در مقابل قدرت شخصی سیاسی خود کامگان ایستادگی کرده و از عوامل مهم تحدید قدرت مطلقه ی سیاسی بوده اند و این از عوامل سازنده ی قدر ت به صورت نهادی است .

موبدان در طول تاریخ از مدعیان حکومت بود ه اند تا حدی که گاهی عزل و نصب پادشاهان به دست ان ها بوده است و نیز موجب اغتشاش می شدند و حتی می توانستند موجب تعدیل قدرت مطلقه ی پادشاهان بشوند . روحانیون با حکومت ارتباط نزدیکی داشته اند کسانی که حکومت را تایید می کردند مورد تایید حکومت نیز بودند و از طرفی علمایی که حکومت را نمی پذیرفتند به طرق گوناگون مورد ازار حکومت قرار می گرفتند .شواهد تاریخی نشان می دهد که علما در ایران از نظر اجتماعی سازمان متشکلی نداشته اند و از نظر استنباط و روش دارای تشدد ارا که از ویژگی های حیات اجتماعی است بودند .این که موبدانی که دارای پشتوانه ی مردمی بوده اند به اجبار از جمع فاصله بگیرند را باید از ضعف نظام اجتماعی و اقتصادی و پیشینه ی فر هنگی ان دانست .یکی از علل بی ثباتی اشرافیت عدم احترام به مالکیت بود . مالکیت از متزلزلترین مفاهیم است .ما هرگز شاهد رشد ایران به صورت جدی نبودیم .رهبری در جامعه امری شخصی نیست بلکه نمودی از کنش های متقابل جمعی در جامعه است . به تعبیر جامعه شناختی قدرت فاسد و مفسد است .البته قدرتی که بدون کنترل باشد .رهبری در روابط متقابل اجتماعی شکل می گیرد . جامعه مجموعه ای از کنش و واکنش های است که مطابق الگوهای رفتاراجتماعی به مرور شکل گرفته اند .افرادی که به جامعه وارد می شوند در مقابل شکل های خاصی از اندیشیدن و فکر کردن قرار می گیرند و جامعه را ان طور می بینند که اموزش های ان ها ایجاب می کند .عمل رهبر و عمل جامعه در مقابل رهبر در این مجموعه ی اموخته شده شکل می گیرد .تحمیل ازادی های سیاسی به ملتی که الگوهای رفتاری ان را خود تجربه نکرده است امکان ندارد همان طور که نمی توان خود کامگی را به هر ملتی تحمیل کرد. مجمو عه ی دولت تراویده از تاریخ هر قوم و ملت خاص یا مجموعه عناصر فرهنگی خویش است . فرهنگ هر برهه ای از زمان یک ملت مجموعه ی فشرده ای است از تاریخ فرهنگ ان ملت و در این راستا گذشتگان یا به تعبیر اگوست کنت مردگان نقش فعال تری از زندگان دارند . زیرا کلیه ی مجموعه را شکل داده اند .در فرهنگ غرب مردم خود را در مقابل نهاد های اجتماعی مسئول می دانند و خود را موظف به اصلاح نهاد ها می کنند و البته تا حدودی موفق به اصلاح ان ها نیز می شوند. و حداقل قدرت سیاسی را از حالت شخصی خارج می کنند و به صورت نهادی در می اورده اند. به گفته ی لوتر (( اگر پادشاه جبار است اگر بی رحم و خون خوار است این ملت است که مقصر است ملت ها شاهانی دارند که سزاوار انند))

ویژگی هایی که برای مرداس در این کتاب برشمرده می شود عبارت اند از : 1-سلحشوری و2- خداترسی و ویژگی سوم او این است که تعداد بی شماری گاو و بز داشته است و میش شیرده که هر کس بتواند بدون مزاحمت هر چه از او می خواهد از ان به رایگان بهره ببرد . . دو ویژگی مطلوب برای او یکی نظامی و دیگری اقتصادی است.از نظر نظامی ان قدر قدرتمند بود که هر کاری می توانست بکند و از لحاظ اقتصادی می توانست ملتی را که رغبتی به کار تولیدی ندارد ارضا کند. در این تاریخ اصلا به این نکته بر نمی خوریم که باید در تولید و توزیع فعالانه شرکت کنیم و این که احتمالا از مجاری قدرت اقتصادی یا راههای دیگر بتوانیم قدرت پادشاه را مهار کنیم .سرزمینی که مراکز قدرت اقتصادی ان به دست چنان حاکمی باشد بسیار شبیه کشور های نفتی است که همه انگل لوله ی نفت اند تا عناصر اقتصادی اجتماعی و سیاسی ..چون نظام سیاسی بر محور اخلاق فردی شکل گرفته است و هیچ کنترل جمعی وجود ندارد همیشه می توان منتظر فتنه بود . به تعبیر فرهنگ ما ضحاک به این دلیل در نظام سیاسی موفق به کشتن پدر می شود و بر تخت پدر تکه می زند که هم بد گوهر بوده و در درباری الوده تربیت شده و هم احتمالا از نطفه ی حرام به دنیا امده است در تمام تاریخ ایران شاهد این گونه کشتار ها در نظام خانواده ی شاهی هستیم و در طبقه ی سیاسیون کشور نیز قتل و ترور را شاهدیم و ادامه ی ان را در بین مردم می بینیم . اگر ما حکومت را در حیطه ی متغیر های شخصی ببینیم ناچار هستیم با همین دلایل و یا دلایل مشابه ان موضوع را بررسی و تحلیل و نهایتا تعلیل کنیم . اگر ان را در حیطه ی مکانیسم روابط متقابل اجتماعی ببینیم . ان گاه نوع تحلیل و تعلیل ما عوض می شود یعنی این تحلیل با واقعیت های اجتماعی قابل انطباق می گردد گفته شد که نظام سیاسی ایران متکی به ساختار مدنی و غیر نظامی نبوده است . لذا توطئه و کشتار به راحتی می توانسته جزو نظام سیاسی بوده باشد . نظام پادشاه نظام شناخته شده ای در جهان است و قبل از به ظهور رسیدن نوع حکومت های پارلمانی عموم کشور های جهان دارای این نظام بوده اند .نیز بین ساختار پادشاهی ایران و ساختار پادشاهی در کشور هایی که بعدا حکومت های پارلمانی تاسیس کردند تفاوت هایی وجود دارد . از مهم ترین وجوه تمایز این است که پادشاهی در نظام سیاسی غرب به نسبت ایران میلیتاریزه نبوده یعنی شاه توسط قدرت ارتش روی کار نمی امده و توسط قدرت ارتش هم حکومت نمی کرد بلکه ساختار مدنی وسیعی زیر بنای حکومتی وی را تشکیل می داد . از نظر ذهنی پادشاهی متکی بر ارزش های خدشه نا پذیر بود و اگر کسی این ارزش ها را نداشت حکومت کردن او امکان پذیر نبود. ساختار سیاسی اقتصادی اجتماعی از این ارزش ها حمایت می کرد . نکته ی دوم این که پادشاه باید مورد تایید خداوند (کلیسا) باشد. این تایید سبب ایجاد محدودیت از نظر مطلقه شدن و نیز ایجاد ثبات می شد نکته ی سوم این که خانواده ی شاهی باید بر این جانشینی صحه می گذاشتند . وگر نه از نظر اجرایی دچار مشکل می شد . از جمله ندادن مالیات و نداشتن امکانات مالی برای پادشاهی نکته ی اخر پادشاه به صورت تلویحی باید رضایت رعیت را نیز داشته باشد این مجموعه ارزش ها متکی به ساختار اقتصادی و اجتماعی ویژه ای بود که اشراف در راس ان قرار گرفته و قدر ت را عملا تقسیم و تحدید کرده بودند .از طرف دیگر نهاد هایی وجود داشته که تعدیل قدرت می کردند از جمله نظام قضایی . کشور ها همیشه قانون داشته اند و رفتار می بایست قانونی بوده باشد . این مجموعه ساختار نظام سیاسی را از بی ثباتی نجات می داد و در مسیر تعیین شده ای هدایت می کرد.از نظر تئوریک تنها ارزشی که نظام حاکمیت را به صورت جدی تایید می کرد زور بود پادشاهان پس از تسلط بر قدرت سیاسی می کوشیدند به طریقی تایید روحانیت را بگیرند تا از طرف خداوند موید باشند . به علت حاکمیت صرف زور تمام طول تاریخ ایران تاریخ کشتار است و شورش..پادشاهی در ایران نظام مستحکمی از نظر سیاسی اجتماعی و اقتصادی نداشت.

ان که هنر گرفتن حکومت را دارد مصالح جهان به او بسته است .البته کسانی که با ابزار زور می امدند هیچ لزومی نداشت که در باره ی اعمال حکومتی پاسخگوی مردمان باشد و اگر هم موقعیتی ایجاب می کرد می گفتند که در مقابل خدا پاسخ گو خواهند بود . در واقع نظر مردم نظر مرکزیت دینی نظر اشراف و اعیان و خانواده های سلطنتی و مسئله ی وراثت و پایبندی به سنت های ممدوح و عرف که جملگی وسیله ی تلطیف قدرت سیاسی و تعدیل ان است و موجب ثبات و ارامش نسبی سیاسی و نهایتا اقتصادی - اجتماعی در بلند مدت می شوند در نظام سیاسی ایران وجود نداشته است و لذا هر کسی که می توانست به حکومت دست می برد .نا امنی حاکم بر نظام سیاسی و داخلی بر اجزای نیروی انسان حاکمیت داشته و اثرات خود را بر عناصر اقتصادی ان می گذاشته است .نه مردم و نه کسانی که در نظام حاکمه زندگی می کردند هیچ یک امنیتی نداشته اند . البته علما در این جا به دلیل رفتار خود و پشتوانه ای که داشتند به نسبت مستثنا بوده اند .حکومت های ایرانی به دلایل ساختاری عموما اقدام به توسعه ی مناطق نفوذ خویش می کردند . مهم ترین عوامل توسعه طلبی عبارت اند از :مفهوم ملیت به معنی امروزی نه در ایران و نه در میان همسایگان مجاور وجود نداشت و در نتیجه تصرف زمین های همسایه با مشکل و مخالفت روحیه ملی جوامع شکست خورده روبرو نمی شده است . تاختن به این سرزمین ها عموما با استقبال عناصر با نفوذ داخلی نیز مواجه می شد . بنا بر واقعیات تاریخی مردم پیرامون هر کس که امکان دستیابی به قدرت برای او مهیا بود جمع می شدند و می خواستند از او چیزی عایدشان شود یا به احتمال در جوار او از ستم حاکم پیشین برهند .پیوستن سپاهیان و مردم به جناح مخالف امری معمول بود . حتی گاهی مردم به علت استقامت در مقابل نیروهای بیگانه مورد شماتت قرار می گرفتند . .

رفتار سپاهیان یک جامعه نمی تواند خارج از ساختار الگوی رفتاری کل جامعه شکل بگیرد چراکه ساختار الگو های رفتاری قبلا شکل گرفته اند و محیط شرایط اجتماعی خود را به انان تحمیل می کند رفتار فرد سپاهی با دیگر روابط اجتماعی ارتباط دارد .در تمام دوران اسلامی لشکریان از گروهای متفاوت تشکیل می شدند . کشتن اره کردن با میخ به دیوار کوبیده شدن کور کردن از ویژگی های جامعه ی قبیله ای است .کسانی که با خشونت طبیعت عادت کرده اند هنوز نیاموخته اند که می توانند نیرو های طبیعی و نهاد های اجتماعی را مهار کنند این جوامع از نظر حقوقی به مرحله ی داشتن حقوق اصلاح کننده و ترمیم کننده نرسیده جرم را یک پدیده ی اجتماعی و معلول عوامل پدید اورنده ان نمی دانند . نظام حقوقی این گونه جوامع ساختاری سر کوب کننده دارد . با معلول مبارزه می کنند . با خود کامه مبارزه می کنند و نه با نظام خود کامگی که این مورد نیاز به فرهنگ توسعه یافته تری دارد . کسی که با خود کامه مبارزه می کند جرم را یک امر شخصی می داند و عواقب ان را متوجه مجرم می داند . کسی که با خود کامگی مبارزه می کند جرم را یک پدیده ی اجتماعی می داند .

حق و تکلیف در روابط اجتماعی به وجود می اید .و توسط گروه اجتماعی تحمیل می شود .جوامع انسانی زمانی طولانی طی کرده اند تا جرم را از حالت تعلق به فرد جدا کنند و به ان حالتی اجتماعی دهند .مجرم متجاوز به حقوق اجتماعی می دانند و عمل او را یک پدیده ی اجتماعی تلقی می کنند این گونه تلقی محاسنی دارد . زیرا اجازه می دهد جرم را یک پدیده ی قانون مند تصور کنید . لذا هم از تکرار جرم به طور نسبی جلو گیری می شود و هم مجرم اصلاح می شود . اگر خود کامگی جرمی سیاسی و پدیده ای اجتنماعی تلقی می شود به طور قطع به دنبال زمینه های رشد ان سعی می کنند ان را بشناسند و عوامل پدید اورنده ی ان را بیابند . اما اگر خود کامگی در خود کامه خلاصه شود با دید فردی و متغیر های شخصی با ان بر خورد می گردد حاکم خود کامه را با خود کامه ی دیگری جایگزین می کند . مبارزه با خود کامه مبارزه ا ی انفعالی است . معمولا همکاری با دولت قطع می شود و حالت تخریب به خود می گیرد . و حکومت را متلاشی می کند در حالی که مبارزه با خود کامگی حالت فعال و سازنده است . کسی که با خود کامگی مبارزه می کند با تمام زمینه های سازنده ی خود کامگی بر خورد فعال و اصلاحی می کند و این امر هوش و کار و خلاقیت زیادی را می طلبد .جوامع دموکراسی لیبرال فعلی در زمان گذشته با خود کا مگی مبارزه کرده اند و شرقی ها با خود کامه . درجوامع اولیه مجرم توسط شخصی صدمه دیده یا نزدیکان او قصاص می شود . در جوامع پیشرفته جامعه با جرم بر خورد می کند نه تنها با مجرم .نظام حقوقی ایران تا اواخر دوره ی قاجاریه شکلی ابتدایی داشت .و هیچ سازمان دقیق و منضبطی به صورت نسبی موجود نبود .دستگاه قضایی نیز مشکل بزرگی یود . تضمن حقوق سیاسی اجتماعی اقتصادی افراد ساختار ویژه ای را می طلبد که زمینه ی ان در جامعه ی ایران هرگز به وجود نیامده . حقوق سیاسی به شکلی که امروز در جهان شناخته شده در ایران هرگز وجود نداشته است . این گونه حقوق بر خواسته از کشور های پیشرفته نمی تواند در کشور هایی که الگوی رفتاری قبیله ای دارند به کار اید . زیرا حقوق باید در روابط اجتماعی جان بگیرد و تضمن پیدا کند نه این که طرح توسط حقوقدان یا توسط دیگری تصویب شود .

امروزه می دانیم که باید و می توان با نهاد های اجتماعی بر خورد مسئو لانه و فعالی داشت و ان ها را اصلاح کرد اما صرف دانستن برای عمل کافی نیست زمانی این تنها دانستن می تواند مفید با شد که با روحیه ای ویژه تبدیل به سنت رفتاری اجتماعی برای اصلاح نهاد ها گردد که این امر نیاز به زمان و توسعه ی فرهنگ ویزه ای دارد که پیش بینی تحقق ان امکان ندارد . توسعه ی این فرهنگ در واقع به عقب نشینی فرهنگ عقلانی است این فرهنگ ابزار مشاهده و محاسبه و تجدید نظر در گذشته و پیش بینی و تجربه پذیری و اصلاح بینش را با خود دارد . در ایران شاهد جبر ساختاری بوده ایم . جبری که در روابط اجتماعی و پدیده های اجتماعی دارای حیات بوده و عمل می کرده است .این حالت جبری و قضا و قدری منفی و خرافات و انفعال در مقابل اثار حیات جمعی درفرهنگ گذشته ی ما در روابط اجتماعی شکل سازمان یافته ای به خود گرفته و ان قدر پیش رفته که علمی به نام علم نجوم رشد معتنابهی کرد. این تفکر جبری و این انفعال از ویژگی های جوامع قبیله ای است .

گذشته از این ها بپردازیم به غارت زنان و اثرات اجتماعی ان در ایران گذشته . در جامعه ای که حقوق اجتماعی سیاسی اقتصادی مردان شناخته شده نیست حقوق زنان نیز به طور حتم پایمال می شود . در تاریخ ایران مسائل حرمسرا و ربودن زنان و سپردن ان ها به جباران مسئله ی عادی است . هر جا فتحی می شود اسارت زنان حتمی است . این مسئله ساختاری اجتماعی می یابد و یکی از مبانی فساد اجتماع می گردد . مسائل فحشا و غارت برده گرفتن و به غلامی بردن پسران و تجاوز به ان ها به کنیزی بردن دختران و در غلتیدن و سپس فروختنشان جملگی نتایج اجتماعی در بر دارد .مسئله ی مهم این است که تجاوز به حقوق دیگران تشکل نهادی یافت و حتی از دایره ی کار دربار و رجال فرا تر رفته است .به طور قطع از یادگاری های تاریخ برای ما سوئ استفاده ای بوده که از مردم می شده است بردن مردم از زن و بچه و مرد خانواده از دیاری به دیاری دیگر موجب تزلزل روابط اجتماعی می شد حالت انتقام گیری نسبت به جامعه و حاکمان ان را شدت می بخشد و در مجموع حس تخریب و بیگانگی را جاگزین خلاقیت و وابستگی می کرد . دامنه ی این کار از تزلزل نظام اجتماعی به تزلزل در نظام سیاسی و فساد سیلسی می کشد . به طور قطع تجاوز به حقوق افراد تا این درجه بازتاب منفی در کل روابط اجتماعی می گذارد و این غیر از موارد صریحی است که کنیزکانی با این ویژگی وارد کار های سیاسی می شدند .پس از اشاره به غارت زنان ویزگی حکومت در کشتن و غارت و سوختن خلاصه می شود . جالب است که بدانید دامنه ی کشتن و غارت کردن به دایره ی زیباترین اثر عرفانی و ادبی ایران که حاوی معارف بلند عرفانی است کشیده شده است . درتاریخ دو نوع غارت را از هم تفکیک کرده اند . به این شکل که هر جا که مردم غارت کنند صحبت از غارت ساده است و هر جا که سلطان دستور می دهد تعبیر غارت فرمود یا فرمود غارت کنند امده است . ریشه ی هر دو یکی بوده است و بیان گر وجود غارت ساختاری در جامعه است یعنی غارتی که در پیچ و خم روابط اجتماعی شکل گرفته و به معنی عمیق ان موجب نا امنی اقتصادی گردیده و در عین حال از پشتوانه ی فکری نیز بر خوردار بوده است . کلمات غارت کردن کشتن سوختن تاراج کردن در ادبیات گذشته ی ایران مثل رفتن و امدن و خوردن بسادگی و راحتی به کارگرفته می شده است . این مسئله مسئله ای عادی و ساختاری است . این غارت یکی از عناصر تضعیف اقتصاد و قدرت اقتصادی گشته است و به نوبه ی خود دامنه ی خشونت در وجود هر گونه قدرت سیاسی می باشد . چون علاوه بر عقب افتادگی اقتصادی مراکز قدرت اقتصادی را هم می کوبد . و حریفی برای تحدید قدرت سیاسی باقی نمی گذارد . به عبارت دیگر این فرهنگ غارتی یکی از عناصر رشد حاکمان فاسد بوده است علاوه بر این در تاریخ شاهد غارت هایی هستیم که توسط مردم سازمان یافته است . این غارت های مردمی اجتماعی بودن غارت را در نظام گذشته ی ایران تایید می کنند

بیان خشونت قدرت سیاسی و حذف فیزیکی زبان کناییرا ایجاب می کند فشار و اختناق زیاد و عدم توان تعرض جدی به خشونت قدرت سیاسی و کشتار روزانه گران ما یگان را به فکر اصلاح انداخته است فضای سیاسی بازی برای مبارزه وجود ندارد چون مبارزه با رزیم است .در هر جامعه ای به طور معمول یک فرهنگ عمومی وجود دارد و چندین فرهنگ فرعی . همه یان ها توسط جاکعه تعیی ن می شود فرهنگ گذشته ی ایران فرهنگ ماردوشی بوده است که همراه فرهنگ های فرعی دیگر بوده است.فرهنگ عیاری که نوعی مبارزه ی عدالتخواهی بوده یکی از فرهنگ های فرعی سیاسی ایران بوده است از نمونه های دیگر ستم ستیزی های پراکنده ای بوده که به دست پاره ای از افراد به صورت مبارزه های شخصی با توجه به امادگی محیط شکل می گرفته است فرهنگ های فر عی همبافت فرهنگ های اصلی هستند . در این جا این فرهنگ فرعی عدالتخواهی خود کانگی را امری شخصی تلقی می کنند و در حاکم خلاص ه می داند .ارمایل و گرمایل که تم را پدیده ای اجتماعی نمی دانن به مبارزهی شخصی با ان می پردازند . بی تردید این رفتار در مجموع از ضروریات رفتار عدالت خواهی سر چشمه می گیرد که بنا بر ان شخص تلاش می کند تا حیطه ی ستم را محدود کند ولی مسئله این است نوع نگرش به پدیده ی ستم فردی است .این ضعف فرهنگ عدالت خواهی هم در راس و هم در پیکره ی هرم اجتماعدر گذشته ی ایران از نقایص بزرگ این فرهنگ محسوب می شود . تعبیری از زمان گذشته را یج بوده است که : هر غالبی به مغلوب خویش شبیه تراست . کسانی که در صحنه ی در گیری های سیاسی پیروز می شوند به عنوان اصلاح گر بر تخت مهم تکیه می زنند .معمولا مرتکب اعمالی می شوند که این تعبیر زیبای هانا ارنت را به خاطر می اورد " که در جامعه ی فرانسه هابیل قابیل را کشت " از نظر جامعه شناختی تحلیل این امری ساده است مردمی که فر هنگ روابط اجتماعیشان در ساختار کلی با نظام سیاسی حاکم یکی است هر گاه علیه ظالم حاکم قیام کند و به حکومت برسند جز ادامه ی کار گذشتگان و حتی بد تر از ان کار دیگری نمی توانند کنند .زیرا الگوی دیگری را نمی شناسند . اگر جامعه اصلاح گر بود و این فر هنگ را منی شناخت ان گاه امید بهبود داشتیم که با تعویض سالم حکومت خطاهای گذشته کمتر شود .در مورد ایران قیام ها عموما حالت شورش داشته است شورشیا ن یا قیام کنندگان در همان جامعهیای تربیت می شوند که ستمگران پرورده شدند . هیئت حاکمه قدرت مانور زیادی در مقابل هدف جامعه بیش از ان که جامعه مستعد ان است نمی تواند داشته باشد .

چند دهه بعد از فردوسی بر خورد های جمعی با پدیده های اجتماعی و نظام سیاسی درغرب اغاز گردید. انسان به مکانیسم برخورد خود با نظام سیاسی با تجربه ای که داشت شکل جدیدی می داد. ایران نه تنها از تجربه های گذشته ی خود بل از تجربیات دیگران هم سود نبرده است .و این غیر قابل نفوذ بودن در مقابل تجربه و غیر قابل انتقال بودن تجربه و پند گرفتن از ان یکی از معضلات فرهنگی ایران است .مسئله ی قابل توجه این است که جامعه ای که به شیوه ای عقلانی اداره نشود و کار به کاردانی واگذار نگردد مدیریت جامعه مدیریتی فردی و خانوادگی خواهد شد در این وضع زنان به حکومت نزدیک می شوند .ان چه مسلم است زنان فریبندگ یهایی دارند که حتی بر مهنیات دین فایق می ایند .و اگر در کنار عنصر قبیله ای قرار گیرند موثرتر واقع می شوند .البته نوع دخالت ها با مدیریت قبیله ای فرقی نمی کند .نکته ی مهم دیگران که تعارض موجود در حکومت ستمگرانه مبنی بر این که اگر نکشد فرو می ماند و اگر بکشد متلاشی می شود و کاررا به بن بست های جدی رسانیده است . تا جایی که ارنواز نیز به او پیشنهاد می کند که نشستی با کار شناسان سرتاسر کشور داشته باشد و با ان ها رای بزند تا شاید راهی احتمالی برای گریز از بن بست سیاسی موجود بیابند . فرهنگ کار شناسی با فرهنگ قبیله ای و نجوم و خرافات سخت با هم در امیخته است . فرهنگ خرافاتی با جهل و توجیه غیر عقلانی از عملکرد های بشر همراه است . سحر و جادو که در این زمینه شکل می گیرد .درواقع اعتقاد به این مسئله است که از راهی غیر عقلانی به کمک نیروهای مرموزبر روابط ضروری پدیده ها تاثیر گذاشته شود و ان هارا به نفع یا زیان جریانی به کار بیندازد . نجوم پیش بینی غیرعقلانی از وقوع حوادث اینده و نیز امیزه ای از علم و خرافه بوده است . با این حال پدیده ای اجتماعی محسوب می شود. و در جوامعی می تواند شکل بگیرد که تناسب و توافقی با دیگر پدیده ها داشته باشد و یک مجموعه متوافق و ساز گار را بسازد . جامعه ی ایرانی جامعه ای قبیله ای است که با خرافات هم ساختار است . منظور از غیر عقلانی بودن نوعی بر داشت از تدبیر مسائل اجتماعی و دید گاهی نسبت به پدیده های طبیعی است .که بر اساس منطق و محاسبات و در یافت واقعی روابط پدیده های قابل پیش بینی بنا نشده و در نتیجه قانون مند تجربه پذیر و قابل اصلاح نیست . در این جامعه مناسبات اجتماعی بر اساس مشیت نیرویی غیر قابل محاسبه شکل می گیرد . نجوم و خرافات در جامعه ی ایرانی بسیار گسترده است . کاربرد اجتماعی ان این است که رنج فکر کردن و مشکل تحلیل عقلانی د رامور روزمره را از دوش انسان بر می دارد . کارکرد سیاسی ان نیز این است که اینده را به شکلی سامان دهد که مسئولیت شکل دادن ان از عهده ی جامعه خارج باشد . نیرو های موهوم در این فرهنگ همواره جایگزین زحمات طاقت فرسا و عقلانی می شود و راه هایی را که جوامع عقلانی با مشقت زیاد و در طول زمان طی می کنند در عالم خیال و در مدت کوتاه به ارامی و بدون رنج می پیمایند .نجوم یکی از علوم مورد نیاز پادشاهان بوده است ودر مواقع ضروری جایگزین عقل شاه می شده است تا او را از زحمت فکر کردن بر هاند . توسعه ی خرافات به تاسیس رصد خانه هم منتهی شد .اما سئوال این جاست که فرهنگ قبیله ای چه پیوندی می تواند با توسعه ی علوم به معنی جدید داشته باشد ؟ توسعه ی علمی به ان معنی است که ساختار فکری جامعه وارد مرحله ی محاسبات عقلانی و یافتن روابط ظروری بین اشیا شده تا بتواند از مهار طبیعت و پدیده های مورد نظر به نفع بشر استفاده ببرد . و این تفکر هم باید با نظام جهان بینی کل جامعه هماهنگی و هم با قالب های اجتماعی -مادی سر ساز گاری داشته باشد ایران هیچ گاه چنین ساختار خود جوشی نداشته است . در دوران اخیر رشد فکری با ساختار نا متجانس حاصل هجوم فرهنگی دیگری است که نه با ساختار کلی تفکر جامعه انطباق دارد و نه با ساختار مادی -اجتماعی ان .به نسبت تنوع نظام های فرعی دزر داخل نظام اصل اجتماع بعضی از پدیده عای اجتماعی که با ساختار نظام های فرعی سازگاری بیشتری دارند در همان ساختار بیشتر پیدا می شوند . با وجودی که ستم سیاسی پدیده ای اجتماعی است ولی جایگاه اصلی ان در نظام حاکم است . ستم دستگاه حاکمه با پدیده هایی هم چون جهل و خرافات و تعطیل عقل و تسلیم سر نوشت بودن و...در میان توده ی مردم رابطه ی مستقیم دارد . پاره ای از پدیده های سیاسی به طور نسبی بیشتر در میان مردم پیدا می شود تا در نظام حاکمه .

اهرم های اداره ی جوامع قبیله ای متفاوت از اهرم های جوامع صنعتی است . یکی از نیاز های اداره ی این گونه جوامع خرافات جهل و...عناصر اصلی بافت فرهنگی جامعه ی گذشته ی ایران به شمار می رود . .. کارشناس می گوید نظام سیاسی ما این گونه است که شاها ن و حاکمان به جبر زمانه می ایند و می روند یکی بر زور بر می اید و به تخت می نشیند و دیگری او را به زور از تخت فرو می کشد . مشروعیت حاکمیت سیاسی نه موروثی بودن حکومت است نه خدایی بودن ان . نه به تایید اشراف نیاز دارد نه به ارا ی مردم متکی است . این روحیه ی قضا و قدری را می توان به راحتی تو جیه کرد و گفت نظام هستی چنین نهاده است که هر که ظلم کند باید برود و کس دیگری جای او را بگیرد . اگر دیگری هم ظلم کند چنین خواهد بود . این مکانیسم از دست بشر خارج می شود و به دست سپهر می افتد . هر چند که مردم عوامل امد و رفت سیاسی با شند . زمانی که نقطه ی شروع حرکت سیاسی در زمین باشد مردم به فکر چاره ای برای اصلاح مکانیسم سیاسی می افتند .

فرهنگ اقتصاد گواه بر این است که زندگی اقتصادی ما در یک نظام دامداری و کشاورزی بسته و تکه پاره ای از صنایع ابتدایی با ویژگی دلالی سپری می شده است .نظام اجتماعی به طور اعم و اقتصاد به طور اخص نا امنی را به دوش می کشیدند . نا امنی و غارت کشنده ی زندگی فعال اقتصادی است و عنصر هر گونه کار و اینده نگری را از بین می برد . برای نظام اقتصادی از نا امنی مهلکتر فرهنگ دینی (نه اصل دین ) ما به اضافه ی بد اموزی های دراویش خانقاه بوده است .به لحاظ نظری هیچ جایگاه قابل توجهی برای فعالیت های اقتصادی وجود نداشته است.ودر نتیجه در نظر و عمل نظام اقتصادی ما بدون پشتوانه ی فکری معطل ماند و بر نظام اقتصادی بسته نا امن غارتی هم نمی توان نظام سیاسی پارلمانتاریستی اعمال کرد . نظام سیاس قطعا و حتما با نظام اقتصادی سازش می پذیرد و باید مشابه و هم ساختار همدیگر باشند . هر گونه نظام سیاسی بر هر گونه نظام اقتصادی منطبق نمی شود زندگی سیاسی اقتصادی فرهنگی دینی و اجتماعی شعاعهای مختلف یک منشور اند و در عین کثرت وحدت دارند و حکایت از کالبدی می کنند که باید با یکدیگر ساز گار باشند تا کارکرد مطلوبی داشته باشند . و زندگی مردم : دزدی گدایی غارتگری انجام منکرات بی دینی به معنی واقعی معاملات فساد بر هم زدن سلسله مراتب اداری فحشا و لواط عیاشی نزاع بی بند و باری تهمت دروغ و... از عناصری هستند که می توان در بافت زندگی گذشته ی ایران پیدا کرد . این نکته که جامعه ی ایرانی زمانی دین دار بوده و بعد با ورود فرهنگ اجنبی بی دین شده محل اعتراض است . اگر منظور رفتار دینی به معنی جامعه شناختی ان است جامعه ی ایران از بدو تولد تا به امروز دینی بوده است . و اگر منظور این است که روزگاری جوهر رفتار افراد به مبانی ارزشی -مکتبی نزدیک تر از امروز بوده مدعیان این گفته بی گمان برای اثبات ان نمی توانند بر هان جدی اقامه کنند مگر همان رفتار های هر عصری را رفتار دینی قبول کنند . در هیچ قرنی رفتار دینی گسترده تر از قرن مدارس نظامیه و خانقاه های سلجوقیان و حکومت علمای اهل سنت نبو ده است . در سلسله مراتب اداری مملکت و نیز در اشغال مشاغل اجتماعی نیز همین فساد و اشفتگی مشهود است . جامعه ی فاسد یعنی چه؟یعنی روابط اجتماعی ان به فساد کشیده شده است و این روابط شامل بسیاری از مناسبات اجتماعی نیز می گردد. اگر مشروعیت نظام به زور باشد این زور خود را نه تنها در نظام سیاسی بلکه در تمام سطوح جامعه نشان خواهد داد .این زور اجازه می دهد که حتی فردی بی سواد از اعمال فشاری که قادر به تحمیل ان است خود را عالم معرفی کند یا فردی نالایق خود را مدیر تلقی کند و خود را بر جامعه تحمیل نماید .

البته تاریخ دارای حاکمیت سیاسی یک شکلی بوده است ولی به تناسب زمان و حوادث و اتفاقات و شخصیت حاکمان پاره ای از ان ها نسبت به رعیت عادل تر و مردم دار تر بوده و به فکر ابادانی و کشور داری بیشتر بوده است

 


 

نوشته شده توسط راد در پنجشنبه 1385/01/31 ساعت 16:6 موضوع | لینک ثابت


نقد کتاب

کتاب جامعه شناسی خود کامگی (تحلیل جامعه شناخی ضحاک ماردوش )نوشته ی علی رضا قلی چاپ سوم ان در سال 1373 تهران توسط انتشارات نی در 244 صفحه با یک پیشگفتار و مقدمه در 8 فصل به موضوع و عنوان کتاب می پردازد .

نویسنده در مقدمه با اشاره به شکل فقدان تجربه پذیری از گذشته خط سیر کتاب را مشخص می نماید .و با بیان اصل وابستگی و ارتباط متقابل نا رسایی های اجتماعی در خودکامگی و ارتباط تنگاتنگ خود کامگی در خود خواهی های فردی خود پسندی بی تقوایی و قدرت طلبی افراد و هم چنین ار تباط با دیگر پدیده های اجتماعی پرداخته ودر ضمن با اصل گرفتن این که فرهنگ گذشته ی ایران یک فرهنگ جنبه ای بوده است با اقتصاد بسته به بیان مطالب مورد نظر خود می پردازد .ولی در مقدمه ی کتاب شخصا سوال و موضوع صفحات و فصل های اتی کتاب را که می بایست در پی پاسخ دادن به ان باشد مشخص نمی نماید از دیگر معایب اصلی و شکلی کتاب فوق نشر بسیار ضعیف ان می باشد .گویا نویسنده مطالب را بدون اسناد در کنار هم چیده و اصراری در نظم بخشیدن به جملات و ایجاد ار تباط ار گانیک منبع ان نداشته است . در نتیجه در ضمن مطالعه ی کتاب عملا خواننده به سختی می تواند مطالب را به صورت مشخص و نظام مند در یابد .چراکه نظامی بر مطالب و فصول کتاب حاکم نیست .در کنار مشکلات فوق یک نقص اساسی دیگر نیز وجود دارد .و ان این که برش های تاریخی نویسنده و مقایسه ی زمان های مشابه در ایران و اروپا به هیچ وجه از نظر مو ضوعی درست نمی باشد . چراکه فضای حاکم بر اروپا و سیر تحول ان به هیچ وجه با دوران ایران مطابلقت نداشته است .و این مقایسه به طور مثال دوران فردوسی با اروپا قرن 18 کار منطقی و درستی نیست .از دیگر مشکلات ساختاری کتاب ادعا های منحصر به فرد ان می باشد .به طور مثال حکم کلی که قدرت باعث دیوانگی می شود و این معنا بر اسا س کدام نظریه اتخاذ گردیده مشخص نیست .

به طور کلی از اشکالات اساسی کتاب فوق حجم اطلاعات ان می باشد .به شکلی که اطلاعات جامعه شناسی امریکا و اروپا ومشکلات جامعه شناختی ایران قرن 20با دوران فردوسی مقایسه می گردد. و این پرسش های تاریخی و مقایسه های تاریخی بر اساس کدام معیار صورت می گیرد مشخص نیست .

در خصوص فصول کتاب نیز این بی نظمی مشخص می باشد و یکی از مشکلات ان به حساب می اید .از دیگر معایب کتاب مذکور نداشتن نتیجه گیری از فصول می باشد .به طوری که در پایان هر فصل نمی توان نتیجه ای را که نگارنده از ان مبحث داشته است را در یافت . .و این مشکل اساسی در پایان کتاب بیشتر مشخص می شود . با نگاهی به فصل پایانی نتیجه ی منطقی فصول مشخص نیست . که بالاخره نگارنده چه نتیجه ای و بر اساس کدام منتقدات را اتخاذ کرده است .

از معایب اصلی در مورد کتاب فوق از نظر این جانب نداشتن یک چارچوب نظری است .نگارنده بر اساس یک نظریه حرکت نکرده است .نداشتن یک زیر بنای نظری برای مباحث کتاب ارز دیگر مشکلات ان می باشد و از طرف دیگر با نگاهی به کتاب نامه ی پایانی کتاب مشخص می شود که نگارنده بیشتر به نوشتن تاریخ پرداخته است . و منابع مورد استفاده ی نویسنده منابع تاریخی بوده است. و برای این مهم از مراجع مشخص بهره مند گردیده ولی در بحث تخصصی و کار شناسی جامعه شناسی منبع مورد استفاده ی نگارنده به هیچ وضع مشخص نیست . مطالب کتاب دارای یک نظم مشخص نمی باشد بلکه نگارنده هر ان چه را به ذهن رسیده بر روی کاغذ اورده است . در کل نظم تاریخی در کتاب فوق مشهود نیست واین یکی از مشکلات اساسی ان به شمار می رود . در پایان پرداختن به موضوعی با عنوان "جامعه شناسی خودکامگی "قطعا نیاز مند یک فصل نظریه پردازی می باشد .که بر اساس یک چارچوب نظری دیگر مباحث کتاب تنظیم گردیده است ود رنهایت با عنوان مصادیق تاریخی به یک نتیجه گیری منطقی منجر گردیده است.که این مهم به هیچ وجه در کتاب دیده نمی شود .و مباحث نظری و فلسفی کتاب شخصا برای خواننده مشخص نمی باشد .


 

نوشته شده توسط راد در دوشنبه 1385/01/28 ساعت 7:0 موضوع | لینک ثابت


باید اعتراف کنم که دانشگاه ما دارای دو حیاط می باشد .یک حیاط در محوطه ی جلویی در فضای باز ودیگری در محوطه ای سر پوشیده. بعضی یا اکثر ا به ان کتاابخانه می گویند.البته اغراق بزرگی است . چون کتابخانه به ان مفهومی که مکانی باشد برای مطالعه نیست . بسیاری از دوستان در این جا اجتماعات دوستی شان را بر پا می کنند .البته از حق نگذریم معمولا ساعت 8 تا 9 صبح ها این گونه نیست 3تا 4 نفر در حال مطالعه هستند. مسئولین هم از هیچ تلاشی جهت برقراری سکوت دریغ نمی کنند .مدام به در و شیشه می کوبند. و با فریاد زدن بر سر کسانی که دور هم جمع شدند و صحبت می کنند ان ها را دعوت به سکوت می کنند اما خیلی تحولی در ان ها صورت نمی گیرد . خلاصه این که کتابخانه ی ما جای مطالعه نیست. هم جوار این جا یک فضای به نسبت کوچکتری هم هست .محل پایان نامه ها و مجلات و ...تقریبا این جا ساکت تر است شاید به خاطر فضای کوچک ترش با شد که کنترل ان را راحت تر ساخته است . به هر حال تصمیم گرفتم از این سکوت استفاده کنم .خیلی اهسته صندلی رو بلند کردم و عقب گذاشتم تا این سکوت رو بر هم نزده باشم .نشستم کتاب رو باز کردم و شروع به مطالعه کردم .اما گویا این جا به جز صدای سکوت از دیگر صداها هم بهره مند بود صدای ورق زدن یک پایان نامه که از فهرستش شروع شده بود و خدا می دانست کی به منابع خواهد رسید صدای منگنه کردن روزنامه ها توسط مسئول صدای باز و بسته شدن در و سر انجام محکم به هم خوردن ان توسط دانشجویی که با عجله خارج شده بود صدای کشیده شدن صندلی روی زمین . مشورت دو نفر بر سر کتاب ها ودر نهایت بد تر صدای هیس هیس همه به همدیگر به نظرم واقعا افتضاح است .دانشگا ه ما اسما دانشگاه علوم اجتماعی است اما رسما نه اجتماعی است نه علمی است نه دانشگاه. به ندرت از کار های علمی استقبال می شود . کمتر کسی حاظر است منافع جمع را بر فرد ترجیح دهد و حتی کمند کسانی که برای دانش به این چا امده اند .

واقعا مسئولیت این همه اشفتگی به گردن کیه ؟ خود بچه ها ؟. که فکر کنم به سنی رسیده باشند که بتوانند کار درست را از نادرست تشخیص دهند و یا خانواده هاشون که باید ان ها را اماده ی ورود به اجتماع و جمع می کردند ؟ یا مدرسه که باید خانواده ها را دراین امر خطیر تنها نمی گذاشتند؟ یا اصلا مقصر مسئولین اند که قدرت مدیریت یک مکان را ندارند ؟


 

نوشته شده توسط راد در یکشنبه 1385/01/27 ساعت 9:6 موضوع | لینک ثابت


فکر می کنم اگر با تاکسی و اتوبوس به سمت مقصدم بروم با طیف وسیعتری از ادما اشنا می شم . خلق و خو ها و رفتار ها و بر خورد های متفاوت ادم های گوناگون رو می بینم. در این راستا باز هم سوار یک تاکسی شدم

15 روز پیش توی عید. .با توجه به این که تهران نسبت به بقیه ی روز ها خلوت تر بود .انتظار ترافیک سنگین رو نداشتم . کم کم جلو می رفتیم .تا رسیدیم به عامل اصلی ترافیک . چیزی شبیه تصادف اما نه به شکل یک بر خورد . به نظرم این خیلی مهم نبود مهمتر این بود که رانندگان دو خودرو با هم در گیر شده بودند .راننده ی یکی از ماشین ها با جکی که تو دستش بود اون یکی رو تهدید می کرد . هر ان ممکن بود اون میله ی اهنی به سر مرد فرو بیاد.اما این حادثه برای کسانی که پشت ترافیک معطل شده بودند بیشتر شبیه یک تئاتر خیابانی بود . هیچ کس حاظر نمی شد از وسیله اش پیاده شود و مداخله کند .همه این کار رو اغاز گرفتاری خودشون می دونستند. که نمی ارزید. نمی دونم شاید اگر من هم جای ان ها بودم پیاده نمی شدم. ولی واقعا چه چیز باعث شده بود چنین تصوری از کمک کردن بین مردم رایج بشه؟این که اگر ثواب کنند حتما کباب خواهند شد؟ ایا واقعا هر کدو م از ادم های اون جا این گمان رو تجربه کرده بودند یا به عینه دیده بودن؟یا اصلا چرا اون اقا یون به خودشون اجازه داده بودند که ان قدر با خشونت با هم بر خورد کنند.؟؟توی این وسط تو فکر بودم که چرا ماشین گشت که سر خیابون بود حتی اون ها هم مداخله نمی کردند ؟ خدایی این چه وظعیتی است؟!!1اگر یک عقیده ی شخصی است پس چرا اکثرا این عقیده را دارند ؟ایا کم کم باید انتظار داشت عدم کمک کردن و نادیده گرفتن دیگران به عنوان راهی برای زندگی کرد ن به حساب بیاد؟؟!


 

نوشته شده توسط راد در یکشنبه 1385/01/27 ساعت 9:3 موضوع | لینک ثابت


چند روز پیش سوار تاکسی شدم برای این که جایی برم . متاسفانه به خاطر عجله ای که داشتم سوار اولین تاکسی شدم. تازه فهمیدم سوار یک وسیله ی از رده خارج هستم. دستگیره ای روی در وجود نداشت . شیشه ها پایین نمی اومدند .فنر صندلی کاملا از کارکرد اصلی خود دور شده بود . احساس می کردم روی کف ماشین نشسته ام نه چیزی به عنوان صندلی . نوار کوتاهی به عنوان کمربند جلو با کمک یک پیچ به بدنه متصل شده بود. واقعا افتضاح بود . بوی سیگار فضای تو رو پر کرده بود .تصور نمی کردم زمانی که پلیس ماشین نویی رو به خاطر نداشتن معاینه ی فنی متوقف می کند چنین ماشینی (بلا نسبت ماشین؟) اجازه تردد داشته باشد و حتی بالاتر این که به عنوان وسیله ای برای جابه جایی مسافر باشد.به هر حال با رانندگی وحشتناک اقای راننده که بی شک تصور می کرد سوار چه ماشینی شده است رسیدن به مقصد برایم غیر قابل تصور بود . بلافاصله از راننده خواستم که بایستد و من پیاده شوم .و پیاده هم شدم . اما بعد از ان تو فکر رفتم که چه را باید ماشینی با این مشخصات در سطح شهر تردد کند ؟چرا هیچ عامل باز دارنده نبود تا مانع از تردد او شود؟ البته مقدار مسافتی که من با ایشون طی کرد م کوتاه بود .ولی به گفته ی خود اقای راننده از سید خندان کارشون رو اغاز کرده اند .یعنی واقعا توی این مسیر جریمه نشده اند ؟. حداقل به خاطر چسب هایی که روی شیشه ی جلو بالا سمت راست نچسبیده بود.؟ چیز دیگه ای که توجه ام رو جلب کرد به خود راننده بود . یعنی این قدر محتاج بود که تمام جرایم احتمالی رو به تن خرید تا با مسافر سوار کردن بتونه زندگیشو بگزراند؟ایا این اقا نمونه ای از فقر بود ؟.... و خیلی چیزای دیگه. به هر حال فکر کنم ارزش داشته باشه به عنوان یک موضوع یا یک مشکل یا یک معما بهش فکر کرد .

 


 

نوشته شده توسط راد در پنجشنبه 1385/01/24 ساعت 12:40 موضوع | لینک ثابت


انسان شناسی

نوشته ی زیر مقدمه ای است کوتاه برای اشنایی با انسان شناسی

الفاضی چون علوم انسانی علوم اجتماعی علوم انسان و هر واژه ای که این مفاهیم را در بر داشته باشند تنها محصول یک سری تقسیم بندی های دانشگاهی است که ان هم بر حسب کشور ها کاربرد متفاوت دارند .لذا این عمل حاصل واژه پردازی های دقیق علمی نیست.در دانشگاه های فرانسه علوم انسانی شامل روان شناسی جامعه شناسی انسان شناسی زبان شناسی و حتی تاریخ نیز می شود. البته در چند سال اخیر عبارت انسان شناسی یا(anthropologie) جای مردم شناسی یا (ethnologie) را گرفته است . علوم اجتماعی با قلمرویی متفاوت از علوم انسانی نمایان می شود این علوم علوم جامعه را در بر می گیرد مانند اقتصاد جغرافیا علوم سیاسی . امادر ایالت متحده عبارت علوم انسانی کم بیان می شودو جای ان عبارت social and behavioral sciences به این علوم اطلاق می شده است . ژان پیازه در کتاب خود با نام شناخت شناسی علوم انسانی نوشت :"نمی توان هیچ گونه تمایزی میان ان چه اغلب علوم اجتماعی و ان چه علوم انسانی نامیده می شود قائل شد زیرا بدیهی است که پدیده های اجتماعی به همه ی خصوصیات انسانی وابسته اند و در مقابل علوم انسانی همه از جهت معینی اجتماعی اند." به هر حال انسان شناسی برای اشنایی با ملت های وحشی پدیدار شد .این علم به دنبال شناخت و توصیف ایین ها مناسک افسانه ها اداب و رسوم و انسان های ابتدایی بوده است اما امروزه نگاه نوتری به جوامع مدر ن و نو دارد .

سوالات در مورد سرنوشت انسان چیز تازه ای نیست . چراکه از زمان های کهن شاید از اغاز بشر یت وجود داشته است. اما طرح بنیانی علم انسان در قرن 18 شکل گرفته است. متفکران در سراسر این قرن به دنبال تولد علمی جدید بوده اند . فیلسوف بزرگ دیوید هیوم در سال 1739 می نویسد :"پرسش مهمی وجود ندارد که پاسخ ان در علم انسان نیامده باشد "دانشمندان بزرگ برای پی ریزی یک برنامه به تاسیس جامعه ی مشاهده گران انسان می پرداختند.این جامعه را طبیعت گرایان تاریخ نویسان و فلاسفه و اطبا تشکیل می دادند . هیاتی از سمت ان ها به سزمین های جنوبی برای مطالعه ی اقوام ابتدایی اعزام شد.این هیات به جمع اوری همه ی مواد که به فهم انسان کمک می کرد پرداختند.


 

نوشته شده توسط راد در پنجشنبه 1385/01/24 ساعت 9:9 موضوع | لینک ثابت


گاهی متفکران و اندیشمندان بزرگ در واپسین دقایق عمرشان جملاتی بیان می کنند که منشا ئ ان را هیچ علم و نبوغی حتی نمی تواند بیان دارد.

مثلا وقتی در جنگ بین رومی ها و یونانی ها رومی ها پیروز می شوند و یو نان را فتح می کنند مانند هر قوم پیروز دیگری اقدام به قتل و غارت عموم مردم می نمایند .در این میان یک سرباز رومی در حالی که شمشیر در دست داشت در بالای سر یک پیرمرد که بر روی زمین نشسته بود و مشغول فکر کردن بود ایستاد تا به زندگی او پایان دهد.ارشمیدس ریاضی دان بزرگ یونانی همان پیری بود که در جنگ و در حالی که همه در حال فرار بودند نشسته بود و در تفکر برای حل یک مسئله فرو رفته بود . سرباز از او خواست تا از روی زمین بلند شود و راه بیافتد اما ارشمیدس گفت که" تا زمانی که مسئله اش را حل نکند همراه او نخواهد رفت " این اخرین جمله ای بود که ارشمیدس ان را بیان نمود .بعد سرباز با بی رحمی تمام با شمشیر خود به زندگی او پایان داد.

ایا می دانید که ویلیام پورتر یا اوهنری همان نویسنده ی داستان های کوتاه در پایان زندگی خود در حالی که بیمار بود و در بستر اماده ی پذیرش مرگ بود چه گفت ؟ وی به دوستش که در کنار بسترش نشسته بود گفت "چارلی .. می ترسم در تاریکی به خانه بروم"!

توماس ادیسون مخترع نامدار جهان با مرگش همه ی اطزافیانش را در حیرت فرو برد . وی در حالی که در بستر بود و همسرش دستان او را در دست داشت به حالتی فرو رفت که انگار در خواب است . در اتاق تنها صدای منقطع نفسهای او پیچیده بود . ناگهان توماس از جای خود بر خواست و در بستر خود نشست و چند لحظه مستقیما به نقطه ای خیره شدو رو به همسرش کرد و گفت : "تعجب می کنم . ان جا خیلی قشنگ است"

جیمز اسمیتسون بنیانگذار یک موسه ی جهانی به نام اسمیتسون در واشنگتن مردی بسیار شوخ طبع بود .پزشکان نتوانسته بودند بیماری مرگبار او را تشخیص دهند . وقتی احساس کرد که دیگر چیزی به پایان زندگی اش نمانده تمام پزشکا ن مخصوصش را فرا خواند و به ان ها گفت : از شما می خواهم که جسد مرا تشریح کنید تا در یابید چه مرگم بوده است . من به خاطر شما می میرم تا بتوانید علت را کشف کنید .

هیچ کس نمی داند این سخنان برخواسته از احساسات یا هیجان ها یا ترس ان ها از مرگ بوده است .اما به هر حال چیزی است که حتی علم از پاسخ گویی به ان عاجز است.جالب است که حرف های بزرگان حتی در لحظه ی مرگ متفاوت از دیگران است.


 

نوشته شده توسط راد در سه شنبه 1385/01/22 ساعت 11:35 موضوع | لینک ثابت