انسان شناسی معاصر: انسان شناسی است که سعی می کند طرز عمل فرهنگ را در بستر و زمینه ی فرهنگی امروزین قرار دهد و تحلیل کند. به عبارتی به دنبال پاسخ به این پرسش است که "طرز عمل فرهنگ چگونه است؟"
اهمیت این پرسش این است که به یک تعبیر پرسش از اهمیت فرهنگ است . در نظریه های اجتماعی جامعه شناسان کلاسیک تا سال 1920 برای فرهنگ اهمیت زیادی قائل بودند . از جمله زیمل و وبر و دورکیم .در واقع همه ی نظریه پردازان به جز مارکسیست ها .به این معنا که فرهنگ را به منزله ی یک متغیر مستقل و دارای ارزش و قدرت تعیین کننده در نظام اجتماعی می دیدند. به فرهنگ به دو گونه می توان نگاه کرد : 1- از دید مارکسیست ها :فرهنگ را رو بنا میدانند و برا یان وجود نمادی و معنایی قائل اند . از نظر انان فرهنگ متغیر تابع است.
2-از دید وبر : وی در کتاب اخلاق پروتستان و روح سرمایه داری نظام سرمایه داری را محصول اخلاق پروتستان به خصوص ایین کالوینیسم می داند . و نشان می دهد سرمایه داری و مدرنیته در کشورهایی به وقوع پیوسته که مذهبشان پروتستان بوده است.و اموزه های اصلی پروتستان با ریاضت کشی وزهد دنیاطلبانه است. یعنی انسان برای رسیدن به رستگاری باید تولیدات خود را انباشت کند و این انباشت ثروت سرمایه داری را شکل می دهد. بعد از سال 1920 رابرتسون در کتاب "نظریه ی اجتماعی و جهانی شدن" تاریخ فرهنگ در نظریه ی اجتماعی را بیان می کند . از سال 1920 تا 1970 به مدت 50 سال فرهنگ را تاملی می داتنستند .و ان را متغیر تابع بر می شمردند . اما بعد از1970به تدریج با ایجاد تحولاتی فرهنگ مهم می شود . این تحولات عبارت بودند از :
1- اقتصاد فرهنگی : یعنی فرهنگ یا امور فرهنگی ارزش اقتصادی پیدا می کنند تولید ثروت از طریق صنایع فرهنگی مانند صنعت توریسم صنعت علم صنعت سرگرمی سازی شکل می گیرد. (منظور از صنعت علم فروش کتب علمی نرم افزار انواع دارایی های فکری و معنوی و رسانه های جمعی است . همان چیزی که دانیل برن ان را جامعه ی مابعد صنعت می داند . جامعه ی که صنعت به معنای کارخانه و تکنولوژی دیگر مهم نیست . پول دیگر از صنایع بزرگ به دست نمی اید .بلکه به جای ان انسلن ها یک اثر بزرگ می سازند. مانند همان چرخ و فلک بزرگ د ر لندن . دیگر لزومی ندارد پول از طریق کارخانجات دود سازو ایجاد کننده ی الودگی به دست اید.
2- سیاست فرهنگی :فرهنگ مهم شده به این معنا که سیاست فرهنگی شده است . در جنگ ها دیگر به کشتی های غول پیکر نیازی نیست . بلکه جنگ جنگ رسانه هاست . بین کسانی است که ایماژهارا می سازند و اینان هستند که پیروز یا مغلوب می شوند . دیگر بمب اتم اهمیت ندارد . و سلاح اتمی زمانی به کار می اید که رسانه ها بتوانند ایماژی از بمب اتم بسازند که ترس از ان را موجب شود ترس از بمب اتم مهم است نه خود ان .
3- اهمیت یافتن اقوام و اقلیت ها :شوروی را اقوامی از هم پاشید که به محض ان که قدرت و موقعیتی به دست اوردند مستقل شدند .امپراطوری زمانی از هم پاشید که تاجیک ها ازبک ها اکراینی ها و ... از هم جدا شدند . مسئله هویت ان ها بود . تجزیه شدن یک امپراطوری را قوم ها سبب شدند . مثال : چند فرهنگی شدن در اروپا را در نظر بگیرید . بحث حاشیه ای شدن مرکز .در المان کردها . در لندن چینی ها و ... یا به عنوان نمونه در یک فضا ی80 کیلومتری در نیویورک 158 قوم زندگی می کند پس فرهنگ مهم شده به این معنا که به تعبیر فرید ریک جیمسون (مارکسیست معروف) فرهنگی شدن یعنی ادغام حوزه های سیاسی و فرهنگی که در فرهنگ اتفاق می افتد . همه چیز فرهنگی می شود.
پس اهمیت فرهنگ یک بحث نظری و معمولی نیست بلکه زیر ساخت ها عوض شده است . این نگرش که باید به فرهنگ توجه کرد معتقد است که اول باید به انسان توجه کرد . در نتیجه این جاست که می گوییم فرهنگ یعنی نماد ها و ارزش ها و معانی و باورها ی ادم هایی که در ذهنشان درونی شده یا به طو رکلی اهمیت انسان یعنی این که باید طرز عمل فرهنگ را شناخت چون فرهنگ مهم شده وبه این دلیل مهم شده است که چون پروسه ی فرهنگی شدن صورت گرفته . فرهنگی شدن یعنی گروهای حاشیه ای زنان کودکان مهاجران اقلیت ها اقوام ودرحالت کلی انسان مهم شده است . چون امور اجتماعی فرهنگی شده اند فرهنگ هم مهم شده . یعنی وقتی می گوییم "شهروند" منظور یک مفهوم فرهنگی است . مفهوم شهروندی این است که همه ی اعضای عضو جامعه فارغ از جنس دین نژاد و... حقوق برابر دارند . و این یک ایده ی فرهنگی است که ارزش نمادین جای ارزش مصرف را گرفته است . برای پیشرفت هم باید قوانین فرهنگ را دانست.در دنیای امروز همه چیز به نشانه مبدل شده است و ارزش نشانه ها نیز زیاد شده است . در چنین بستری است که می گوییم فرهنگ مهم شده است . فرهنگ انسان ها را کنترل می کند و به نیاز های فرهنگی پاسخ می دهد . و هم چنین شیوه ی زندگی را سامان می دهد.به تعبیر مالینوفسکی یکی از کارکرد های فرهنگ پاسخ به نیاز های زیستی است. ولی چگونگی پاسخگویی ها فرهنگی است نه زیستی. به تعبیر گیدز انسان تنها حیوانی است که در جهان پر از تاروپود معانی زندگی می کند و ان معانی را تفسیر می کند. بر همین اساس وظیفه ی مردم شناس تحلیل این تفسیرهاست.
فرهنگ :لایه هایی از معانی است . و انسان شناسان معنا ها و لایه ها را در می یابند ولی هیچ گاه به اخر این سلسله لایه ها نخواهند رسید.(مثال :نظرهندی ها در مورد جهان...)
نتیجه :فرهنگ اهمیت یافته است به دلیل تمام دلایل گفته شده .لذا شناخت طرزعمل فرهنگ نیز مهم است . حال در جهانی که فرهنگی شده است باید قوانین ان جهان را شناخت. این قواعد چیست؟
به تعبیر فوکو :قدرت مدرن وقتی قابل تامین است که عریان نباشد.مثال :در جوامع مدرن پلیس یا به تعبیری زور وجود ندارد .نظم حاکم نظمی است که نظام اجتماعی ان را به وجود اورده است.در حالی که در جوامع کم توسعه یافته این گونه نیست .بادیگارد های رهبران سیاسی پلیس ها و ...به طور کلی زور همه جا را فرا گرفته است .این جا مدرنیته رشدی نداشته و زور تعیین کننده است . پروسه ی مدرنیته شدن یعنی تکنولوژی های قدرت به وجود بیا یند.به تعبیر برانشیب در مدرنیته به جای یک دولت پاسبان باید یک دولت اخلاقی ساخت .دراین حالت هیچ زوری نیست ولی نظم هست . فوکو:امنیت خواسته ی عمومی است .ولی این که نظم جامعه با قدرت باشد یا زور این که جای دانش را زور بگیرد و جای تخصص را تفنگ در جامعه ی سنتی است نه مدرن. در چنین جامعه ای دیگر فرهنگ وجود ندارد.بحث بحث زور و مشروعیت زور است .اما در جوامع توسعه یافته فرهنگ یا تکنو لوژی های فرهنگ است که از طریق واسطه های متعددی که فرهنگ می سازد بخشی از هنجارهای جامعه را مدیریت می کند . در جامعه ی مدرن و پست مدرن فرهنگ حرف اول و اخر را می زند .یکی از قواعد فرهنگ این است که فرهنگ امری نا خوداگاه است . شناخت طرزعمل فرهنگ بسته به این که منظوراز فرهنگ چیست بیان می شود .به فرهنگ از سه دید می توان نگریست :
1-دید محدود :شامل فعالیت های فرهنگی و کارهای خلاقه . یک دید نخبه گرایانه
2-به معنای شیوه ی زندگی :ویلیام نومارکسیست دهه ی70 :فرهنگ یک امر معمول است. درمقابل نگاه اول که فرهنگ رابه هنرهای والا تفسیرمی کرد وی ان را یک امر عادی می داند . همان تجربه ی روزمره.
3- نظام معانی نمادین :(به تعبیر گیدز )این دید نگاه تفسیر گرایانه از فرهنگ دارد و به وجوه ذهنی و نشانه شناسانه ی زندگی یعنی دین زبان ووجوه زیباشناسانه ی فرهنگ می پردازد.
طرز عمل فرهنگ به دو وجه شیوه ی زندگی و تجربه ی زندگی اهمیت می دهد .اولین قاعده در طرزعمل فرهنگ :تمام زندگی دارای الگوهای فرهنگی است به عبارت دیگر نظمی در زندگی وجود دارد و بر همین اساس همه ی افراد عضو یک گروه کم و بیش به یک شیوه پاسخ می دهند.
پایان جلسه ی چهارم
نوشته شده توسط راد در جمعه 1384/12/26 ساعت 22:39 موضوع | لینک ثابت
جیمر فریزر در کتاب شاخه ی زرین تمام اسطوره هاو روایت هایی که از فرهنگ های گوناگون وجود داشته را مطالعه کرده است. به خصوص دین را و نتایج خود را در یک تئو ری تکانل گرایی بیان کرده است . وی مراحل تحول و تکامل بشر را به سه دسته تقسیم می کند: 1-جادو 2-دین 3-دانش
1-مرحله ی جادو : از ان جا که انسان های اولیه به خاطر عدم دانش نمی توانستند دنیا را تبیین کنند . مثلاذ این که زلزله چیست ؟سیل چگونه اتفتق می افتد؟و ..... به طور تجربی سراغ متافیزیک می رفتند . و جادو گر هم کسی بود که این دانش متافیزیکی را داشت و نیز به نیروهایی دست رسی داشت که این عالم را به شکل متافیزیکانه شکل می داد.
2- مرحله ی دین: عقاید متافیزیکانه جادوگر در قالب یک دین مدون(بودا زردتشت اسلام و...) ظاهر شد.
3- مرحله ی دانش: پس از ان که انسان به متد و روشی دست یافت که می توانست خود و عالم را مطالعه کند به دانش دست می یابد و کم کم دین اقتدار خود را از دست می دهد. چرا که دین دیگر قادر نیست پاسخ گوی نیاز ها و پرسش های انسان باشد. در این مرحله بشر واقعیت عالم را کشف می کند.
تایلور در کتاب فرهنگ بدوی بیان می دارد .که از ان جا که انسان نمی توانست هستی را فهم کند به یک نیروی ماورائ انسان که شبیه به اوست متوسل شد .این نیرو مانند انسان عقل و دنش و تدبیر و مهر و کین و... دارد و همین نیرو ست که عالم را نظم داده است . پس در این مرحله برای اشیا جان قائل می شود . خورشید ماه ستاره اب و...خدای او میشوند.و در این مرحله با تنوع خدایان رو به رو هستیم. باید دانست که توتنیسم هم نوععی انیمیسم به معنای جان گرایی است.یعنی خدا همان کارهایی را می کند که انسان ها انجام می دهند .
در این جا جسم انسان تحول یافته پس ذهن و دست اورد های ذهنی او چگونه است؟ فرهنگ ان چیز هایی است که بشر برای پاسخ به نیاز های خود ان را ایجاد کرده است .اگر زبان و دیگر ابزار را اختراع نمی کرد نمی توانست حیاتش را ادامه دهد . یا در حوزه ی خانواده هرج و مرج چند همسری خانواده ی گسترده تک همسری و.... تمام این ها به دنبال این بودند که مسیرهایی را که انسان ها طی کرده اند را نشان دهد.
چرا انسان شماسان به دنبال تبیین منشا فرهنگ می پداختند؟در پاسخ باید به چند دسته از تحولات اساسی اشاره نمود: 1- تحولات معرفت شناختی 2- فکر ی-فلسفی 3-اجتمایی 4-دینی
1-تحول معرفت شناختی : بعد از رنسانس از قرن 16 روش تجربی رشد کرد. و متودولوژی جدیدی را بنیان گذاشت. و در علوم گوناگون و طبیعی تئوری هایی مطرح شد که علم جدید را شکل می داد . تحول عظیمی رخ داد به عنوان انسان تجربه گرا. فرانسیس بیکن در این امر سهم بسیاری داشت. (مثال شمردن دندان های اسب)
2-تحول فکری-فلسفی : انسان متولد شده به دنبال این بود که خود را دایر مکان کائنات بداند . هر چیزی با انسان زیباست.همان تئوری دکارت (من می اندیشم هستم). هویت انسان به خودش است . خود انسان تعیین کننده ی وجود خود است. به عبارتی اغاز نظر هگل :خدایان جای انسان را گرفته اند . و تلاش برای این که ایدئولوژی (heumanisem)به عنوان نظام فرهنگی بیاید و جانشین تفکری شود که در ان انسان دیگر جایی ندارد.
3-تحول اجتمایی : از جمله انقلاب صنعتی. انسان توانست به کمک ماشین بخار و تکنولوژی نظام اقتصاد و معیشت کشاورزی را به نظام کارخانه ای تبدیل کند و کارگر و کارفرما را جایگزین نیروی کارکند.البته پیامد هایی هم در عمل داشت . از جمله تولید انبوه مبادله ارزش شکل گیری شهر ها مبادله و اقتصاد مبتنی بر پول. ایجا بود که هگل مفهوم از خودبیگانگی را به این معنا به کار برد کهخدایان انسان را از خودشان بیگانه کرده اند.
4-تحولات دینی : بعد از رنسانس شاهد جنبش های اصلاح دینی و نوگرایان دینی هستیم . در این زمان پروتستان در مقابل مذهب کاتو لیک قرار میگیرد . . و به گفته ی وبر اموزه های دین پروتستان است به خصوص دین کالوینیسم که سرمایه داری را در غرب شکل داد . مخصوصا رهد و ریاظت دنیاطلبانه. بر این اساس باید کار کرد و تولید کرد ولی ثروت حاصل را نباید صرف کرد بلکه باید انباشت نمود.و سرمایه داری از انباشت ثروت حاصل می شود.
مجموعه ی این تحولات سوالات جدیدی از جمله "منشا فرهنگ چیست ؟" را سبب شد .دنیای مدرن ایجاد شد . اغاز قرن 19 اغاز مدرنیته است .(سال 1800)
فوکودر کتب "تبار شناسی علوم انسانی "می گوید : علوم انسانی همراه با تولد انسان شکل می گیرد . تولد انسان یعنی تولد لحظه ای که انسان به سوژه ای برای دانستن تبدیل می شود. این که انسان پرسش انسان های دیگر قرار می گیرد.یعنی :انسان چیست؟؟
تئوری های تکامل گرایی ابتدا در حوزه ی علوم طبیعی مطرح شد . (داروین ). ان جا که از کالبد شکافی انسان پی بردند که انسان هم می تواند سوژه و موردی برای مطالعه باشد . اما فکر و ذهن او را چگونه می توان مطالعه کرد تا بتوان فهمید که ان هم تحول یافته یا نه؟
مالینوفسکی در کتاب "نظریه ی علمی فرهنگ" فرهنگرا این گونه تعریف می کند : فرهنگ عبارت است از ابزار انطباق افراد با محیط . روشی برای پاسخ گویی به نیاز ها . نگاه وی نگاهی کارکرد گرایانه است.
عملی که انسان را کمطالعه می کند حاصل تحول عظیمی به نام مدر نیته بود . از این زمان به بعد انسان به تفکر در باره ی خود و ارتباط خود با دیگران و نیز با محیط اطرافش پرداخت.تکامل گرایی اولین پارادایم بود .و نخستین گفتمان انسان شناسی است.بعد ها نظریات گوناگون این نظریه را مورد انتقاد قرارداد.
اما در انسان شناسی معاصر دیگر سوال منشا فرهنگ چیست نمی باشد بلکه پرسش اصلی این است: طرز عمل فرهنگ چیست ؟این که فرهنگ چگونه عمل می کند ؟و این سوال روش را تعیین می کند.
در پاسخ به سوال منشا فرهنگ می بایست سراغ جوامع کوچک مقیاس می رفتیم اما در پاسخ به طرز عمل فرهنگ باید دید که فرهنگ چگونه به زندگی ما شکل می دهد . سازمان و شیوه ی رفتار و فکر کردن و غذا خوردن چگونه توسط فرهنگ تعریف می شود. فرهنگ موضوع علم انسان شناسی است.اما تعاریف گوناگونی دارد . یک تلقی از فرهنگ شیوه ی زندگی قوم یا مردم است. فرهنگ نظام معانی است که افراد به کمک ان رفتار خود و دیگران را فهم و تفسیر میکنند . البته فرهنگ به معنای فعالیت های فرهنگی نیز میباشد . اما در انسان شناسی منظور از فرهنگ نظام معنایی و شیوه ی زندگی مردم است. برای شناخت طرز عمل فرهنگ هر کس می تواند با تفکر در خود به این شناخت برسد . چرا که هر فردی نماینده ی فرهنگی است . انسان شناسی به یک معنا زندگی نامه ی فرد است به این معنا میتوان گفت همه ی انسان ها انسان شناسند . با این تفاوت که انسان ها همه "تجربه ی فرهنگ را دارند ولی توان بیان ان فرهنگ را ندارند.
پایان جلسه ی سوم
نوشته شده توسط راد در دوشنبه 1384/12/22 ساعت 22:52 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY